دختر آسموني
اين روزها (خاطره نوشت يه فرشته آسموني كوچولو كه تصميم گرفته زميني بشه)
نگارش در تاريخ سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ توسط 

                        

چیزی دیگه به پایان سال باقی نمونده و من کلی کار عقب مونده دارم که هنوز انجام ندادم. نه اینکه الان همه کارهامو کردم. نه اینکه الان همه جا داره برق می زنه . حالا نوبتش رسیده  که  یه دستی به سر و روی وبلاگ بکشم. یه جورایی یه خونه تکونی وبلاگی.

اول از همه  رفتم سراغ نظرات خصوصی که  مدتها بود باعث شده بود  عدد قرمز نظرات تایید نشده همیشه دو رقمی باشه.جواب دادنیها رو پاسخ دادم .  رمز های  وبلاگ های دوستان رو به همراه اسمشون  تو فایل جدید ذخیره کردم. و مابقی رو حذف کردم.

  بعدش  سری به قسمت پیوندهای وبلاگ زدم و لیست پیوندها رو بالا و پایین کردم. بعضی از دوستان رو اضافه و با کمال احترامی که برای دوستانم قایلم بعضیا رو حذف کردم. این قسمت از خونه تکونی این لطف رو داشت که به وبلاگ بعضی از دوستان که مدتها ازشون خبر نداشتم  سر زدم. یه جور دید و بازدید وبلاگی اونم قبل از اغاز سال نو.

 بعد نوبت پستهایی بود که ثبت موقت شده بودند. بعضی از پستها مربوط به ماهها پیش  بود. از میان این پستها تصمیم گرفتم  پستهای سه ماه اخیر رو قبل از سال جدید  به روز رسانی کنم و مابقی رو مثل پست جشن تولد یکسالگی اسمان رو بعدا  در مناسبتهای سال اینده ثبت  نمایش کنم.

حالا نوبت اون بود که وبلاگمون رنگ و لعاب تازه ای بگیره. این بود که گشتم و گشتم تا بالاخره این قالب رو برای وبلاگ انتخاب کردم.

                         

خب تموم شد!

جاتون خالی الان  یه چای داغ تو فنجون دوست داشتنیم برای خودم ریختم و لم دادم رو صندلیم و دارم  به  در و دیوار وبلاگ نگاه می کنم و تو دلم می گم: آخییییش! چقد هممممه جا تمیز شده و اصلا اصلا هم حواسم  به کشوی نامرتب میزم نیست که نیست.

نگارش در تاريخ یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ توسط 

                                

خدا رو هزار بار شکر می گم که الان حالت خوبه. مثل همیشه سرحال و با نشاط  روبروم نشستی و مشغول بازی هستی.

با نگاه شیطنت امیزت میای جلو و دستت رو میذاری روی زانوم و با لحن خاص خودت  ازم می پرسی: مامانی مهدبون داری چی کا میکنی؟ می بوسمت و میگم: دارم می نویسم برای تو برای یه فرشته مهربون.

همه چیز با یه سرما خوردگی شروع شد. سرما خوردگی که هر دو روز یک بار ما رو به سمت مطب دکتر می کشوند. هربار دکترت می گفت نگران نباشید. تا دوروز دیگه خوب میشه. و این دو روز دیگه سه هفته طول کشیده بود. شبها با سرفه از خواب بیدار می شدی و از شدت سرفه حالت بهم می خورد. دکترت می گفت به خاطر ترشحات گلوت هست که حالت بهم می خوره. می گفت گلوت چرک نداره و نیازی به انتی بیوتیک نیست. وقتی می پرسیدیم پس چرا سرفه می کنی و صدات اینقدر گرفته  گفت خروسک هست و تا دو سه روز دیگه خوب میشه. تا اینکه تب شبانه هم اضافه شد. اون شب که برای دومین شب راهی بیمارستان عرفان شدیم بدنت داغ داغ بود. دکتر نصر حرفهای دکتر خودت رو  تایید کرد و گفت گلوت اصلا چرک نداره و فقط بهت استامینیفون  و شیاف داد. فرداش جمعه بود و به ناچار بردیمت درمانگاه شبانه روزی پیش  دکتری که اصلا نمی شناختیمش. دکتر بعد از معاینه گفت که ریه هات حساس شده و دو تا اسپری برات تجویز کرد و گفت تا سه روز اینده خوب میشی. اون شب خیلی بی تابی کردی و چون هیچ شناختی از دکتر درمانگاه نداشتیم ترجیح دادیم تا فردا دوباره از دکتر ب وقت ویزییت بگیریم. دکتر ب بلافاصله برات ازمایش و عکس نوشت. حدس دکتر درست بود.و ریه هات به شدت عفونت کرده بود. میزان گلبولهای سفید خونت رفته بود بالا. و این نشانه یه عفونت بود. عفونتی که تا حد آسم و ذات الریه پیشرفت کرده بود و متاسفانه مجبور شدیم تا توی بیمارستان کودکان تهران بستریت کنیم...

 

ادامه مطلب : با همون رمز قبلی


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ شنبه ششم دی ۱۳۹۳ توسط 
             

        


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۳ توسط 

                             

پاييز امسال هم كم كم داره كوله بار خاطراتش رو جمع مي كنه و ميره . آروم و بي سر و صدا.

امسال دومين پاييز آسمانم بود. اما اين اولين سالي بود كه با خش خش برگهاي زرد و نارنجي پاييز همقدم مي شد. اولين سالي بود كه قطره هاي خيس باران پاييزي رو روي دستاي كوچكش لمس مي كرد..واين اولين بار، براي من كه سي و يكمين پاييز عمرم رو سپري مي كردم؛ بهانه‌اي بود تا همراه آسمانم در كوچه باغ پاييزي قدم بزنم و دوباره دل به دل پاييز رنگ رنگ بسپارم...بهانه اي بود تا يادم باشد كه براي تازه شدن از روزهاي سبز عادت بگذرم و مثل پاييز رنگ ببازم و از نو سبز شوم ...

                        

                                       

 


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ دوشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۳ توسط 

                                                     

  يادش بخير. بچه كه بودم؛ يك روز ظهر وقتي از مدرسه برمي گشتم ديدم يكي از پسر هاي همسايه يك عالمه فرفره رنگي در اندازه هاي مختلف درست كرده واونها رو با نظم خاصي  روي جعبه ميوه چيده. به خونه كه رسيدم با عجله مشقهام رو نوشتم و بلافاصله دست به كار شدم. يه ورق كاغذ از وسط منگنه دفترم جدا كردم و باهاش براي خودم فرفره درست كردم. عصر كه براي بازي به كوچه رفتم  ديدم همه بچه ها فرفره هاشون رو با خودشون آوردند و كوچه پر شده بود از هياهوي بچه ها يي كه در ميان چرخش فرفره هاي كاغذي مي دويدند...

نمي دونم بچه هاي امروز با اين همه اسباب بازيهاي جورواجور و تبلت و چيزاي ديگه  كه دو رو برشون رو پر كرده اصلا وقتشو دارن كه فرفره بسازن يا نه. به نظر من حيفه كه اين سرگرمي ساده فراموش بشه.

 امروز ميخوام براي آسمان فرفره هاي رنگي درست كنم ، تا يكي از شاديهاي دوران كودكي خودم رو بهش هديه كنم. با ما در ادامه مطلب همراه باشين.

                                

                               

 


برچسب‌ها: بازيها و سرگرميها, تجربه هاي جديد
ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ چهارشنبه سی ام مهر ۱۳۹۳ توسط 

                                          

دخترم حالا ديگه بزرگ شده و وقتش رسيده  كه تجربه هاي جديدي رو داشته باشه. نقاشي سر انگشتي ايده خوبي بود تا به رشد تمركز و خلاقيتش كمك كنه.

     

             
 مراحل نقاشي سرانگشتي رو در ادامه مطلب ببينيد.


برچسب‌ها: بازيها و سرگرميها
ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۳ توسط 

امروز روز خانواده است. از وقتي به دنيا اومدي شديم يه خانواده تمام عيار. يه خانواده سه نفره. با اينكه هنوز با ما غذا نمي خوري و خيلي كم پيش اومده كه سفره سه نفره داشته باشيم. چاي سه نفره بخوريم؛ اما  حال و هواي سه نفره زياد داشتيم.

وقتايي كه من و بابايي و تو سه نفره ؛ بي خيال همه دغدغه ها، از ته دل مي خنديم...

وقتايي كه همصدا با صداي دستهاي كوچك تو  در شاديهاي كودكانه ات سهيم مي شويم...

وقتايي كه با دست كوچكت دستهامون رو مي گيري و همگام با هم قدم بر مي داريم...

وقتايي كه  غرق در بازيهاي كودكانه تو  هر سه با هم كودكي مي كنيم...

من عاشق اين لحظه هاي سه نفره هستم. لحظه هايي كه با بودن تو معنا و مفهوم پيدا كردند.

 

پي نوشت: بابايي ازت مي پرسه من كيم؟ جواب ميدي:"باببايي". مي پرسه اين كيه؟ جواب ميدي :" ماممايي" مي پرسه تو كي هستي؟ جواب ميدي :" ني ني!!! "

نگارش در تاريخ چهارشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۳ توسط 
                                  

 

هر روز بزرگ و بزرگتر مي شوي و من هر روز كه مي گذرد  بيشتر دلتنگ روزهاي كودكي تو مي شوم. روزي كه تو براي اولين بار خنديدي . روزي كه  ياد گرفتي  بدون اتكا بنشيني.  دندون درآوردنت.  راه رفتنت .روزي كه مرا "مامان" صدا كردي و ...

براي من تمام اينها اتفاقات منحصر به فرد خود توست و شبيه هيچ كودكي در هيچ كجاي  دنيا نيست.

نگارش در تاريخ دوشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۳ توسط 

                                    

- سلام                                                         - سئي( سلام)

- اسم شما چيه؟                                          - آساني( آسمان)

- چند سالتونه؟                                              - يه سي( يك سال)

- كجا زندگي مي كنين؟                                  - تنان( تهران)

- مي خواين در آينده چي كاره بشين؟              - دوتو( دكتر)

- رنگ مورد علاقه شما چه رنگيه؟                    - زد ( زرد: نكته قابل توجه اينه كه حتي يه لباس زرد هم نداره)

- سرگرمي شما چيه؟                                 - سي دي، نشي(سي دي، نقاشي)

- معمولا براي تفريح كجا ميرين؟                      - دد

- ممكنه بپرسم با چي ميرين دد؟                     - ماشين

- معمولا كجا رو براي دد انتخاب مي كنين؟      - پات( پارك)

- توي پارك چي كار مي كنين؟                      -سوسويي، توووتووو( سر سره بازي، توپ بازي)

- خيلي ممنون كه وقتتونو در اختيارمون گذاشتين.

نگارش در تاريخ سه شنبه یکم مهر ۱۳۹۳ توسط 

 امروز اولين روز پاييزه. پاييزي كه براي من هميشه يه فصل رويايي بوده . فصلي كه بر خلاف ديدگاه شاعرانه هميشه به من حس تازگي ميده.

 ديدن منظره هاي قشنگش كه هيچ چيزي از يك تابلو نقاشي منحصربه فرد كمتر نداره ... بوي خاك باران خوردش ...صداي خش خش برگهاي رنگارنگش ... خنكاي نسيم نوازشگرش...و از همه مهم تر  بوي ماه مهرش.

 هميشه اولين چيزي كه پاييز برام به ارمغان مياره بوي ماه مهره.

  بوي كتاب هاي ورق نخورده... بوي مدادهاي تراشيده... بوي كيف و دفتر و قلم نو...

هنوز هم  با شروع پاييز به وجد ميام و وسوسه  مي شم براي خودم يك سري لوازم التحرير نو بخرم.. دلم مي خواست زمان به عقب برمي گشت و من مي شدم همون دختر سربه هوا و شيطون روزهاي مدرسه. از شما چه پنهان دلم مي خواد يك روز عصر برم توي پارك كنار خونه منتظربنشينم  تا زنگ مدرسه به صدا دربياد و بچه هايي كه با شادي و هياهو از مدرسه بيرون ميان رو تماشا كنم. دلم مي خواست مي تونستم بهشون بگم كه چقدر دلتنگ روزهاي كودكيم هستم و چقدر دلم مي خواست يكبار ديگه پشت همون ميز و نيمكت مي نشستم .چقدر زمان زود گذشت . يادش بخير... يادش بخير روزهاي اول مهر...

                                      

نگارش در تاريخ شنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۳ توسط 
به جرئت مي تونم بگم كه"شهرموشها"يكي از نوستالژي هاي پدر و مادرهاي امروز و دهه شصتي هاست. حالا بعد از سي سال دوباره شهر موشها ما رو پاي گيشه هاي سينما كشوند.اما اين بار يك تفاوت بزرگ وجود داشت. اين بار ما نه بچه هاي ديروز كه پدر و مادرهايي بوديم كه به همراه بچه هامون به سينما اومده بوديم تا نوستالژي اون روزها برامون زنده بشه. اون روزهايي  كه تلويزيون فقط دوتا كانال داشت و خبري از تبلت و اينترنت و بازيهاي رايانه اي نبود...

             
هفته پيش بهمراه عمه جون  و خاله جون  و ايمان و امير علي رفتيم سينما تا هم تجربه جديد ي براي تو باشه و هم تجديد خاطره اي براي ما.هر چند كه رفتن به سينما با يه دختر كوچولوي يك سال و چهارماهه در نوع خودش ريسك بزرگي محسوب مي شد، اما بر خلاف تصورم در تمام مدت توي بغلم روي صندلي نشسته بودي و شيشه به دست همه فيلم رو نگاه كردي. گهگاهي هم هيجان زده مي شدي و با انگشت موشها رو نشون مي دادي.

                                                                                                               

در فيلم شهر موشهاي2 كپل، خوش‌خواب، نارنجی، سرمایی، دم باریک و … كه شخصيتهاي محبوب كودكيهاي ما بودند؛ بزرگ شدند. كپل با نارنجي ازدواج كرده و دوتا بچه داره ( كپلك و صورتي). رستوران و كافي شاپ داره وجزو طبقه مرفه محسوب مي شه. دم باريك بيچاره هم توي رستوران كپل كار مي كنه. نارنجي زن كپل هنوز هم مغرور و لوسه.هر روز لباس جديد مي پوشه. روي صورتش ماسك مي ذاره. و همون تكه كلام هميشگيش رو تكرار مي كنه: ايشششش، اونقده بدم ميااااد!
عينكي كه بچه درسخون و مبصر كلاس بود حالا دكتر شده و با سرمايي ازدواج كرده.
گوش دراز كه از همان زمان بچگي گوش‌هاي تيزي داشت حالا يك درجه‌دار نظامي شده و اسمش هم شده كلنل آژان دوموشان ! خوش خواب هم همكارشه و همش خوابه.

 پي نوشت:از سينما داريم بر مي گرديم ازت مي پرسم كجا رفته بوديم مي گي: سينيني( يعني سينما) مي پرسم تو سينما چي ديدي؟ جواب ميدي: موووش!!  


برچسب‌ها: تجزبه هاي جديد
نگارش در تاريخ سه شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۳ توسط 
  خيلي وقت بود كه مي خواستم عكساي نوشهر رو بذارم ولي به خاطر تعداد زياد عكسا  و سرعت لاك پشتي اينترنت فرصت نمي شد. بالاخره امروز طلسمش شكسته شد.

                                                                                                               

براي ديدن بقيه عكسا با من در ادامه مطلب همراه باشين.


برچسب‌ها: مسافرتها
ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ شنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۳ توسط 
                     

آسمانم اين روزها لبريزم از شوق بودنت.  دلم مي خواد تك تك اين لحظه ها رو مزه مزه كنم كه مبادا عطر و طعمش از يادم بره.

يه وقتايي هول برم مي داره كه نكنه اين لحظه هاي ناب و تكرار نشدني رو خوب ثبت نكرده باشم. اون وقته كه دست به گريبان ابزارهاي تكنولوژي ميشم. دوربين به دست مي گيرم و ازت فيلم و عكس مي گيرم و بعد با وسواس  فايلها رو ذخيره مي كنم. خاطراتت رو برات مي نويسم. تاريخ اولين فعاليتهات رو برات ثبت مي كنم و واژگان جديدت رو  با همون زبون شيرين كودكانت برات يادداشت مي كنم. اما باز هم اينها راضيم نمي كنه.

گاهي وقتا كه از دريچه دوربين دارم نگاهت مي كنم فكر مي كنم كه  اين همه تكنولوژي،  زيادي دست و پا گير شده و شايد من رو از  اين لحظه هاي واقعي داره دور مي كنه.اما وقتي مي بينم زمان بي امان از كنارم مي گذره و بي مهابا اين لحظه هاي ناب را از من مي دزده،  براي ثبت اين روزهاي تكرار نشدني مصمم تر ميشم.

بابانوشت:يه وقتا هست که عکس و فیلم دست و پا گیره. یه وقتا هست که باید به ذهن سپرد. تا به هیچ شکل ممکن از یاد نره. من هیچوقت یادم نمیره کا آسمان با چه لهجه قشنگی میگه مامان رفته اددایی.

نگارش در تاريخ پنجشنبه ششم شهریور ۱۳۹۳ توسط 

قبل از آمدنت هرگز چنين تصوري از دنياي مادرانه‌ام نداشتم. دنياي مادرانه من آنقدر با دنياي كودكانه تو عجين شده كه گاهي گمان مي‌كنم من به دنياي كودكي تو پا گذاشته ام.دنيايي كه تو  تمام لحظاتم شده‌اي. دنيايي كه تو آسمانش هستي و من به شوق تو  هر روز صبح چشم مي گشايم. دنيايي كه من با هيچ چيز در دنيا عوضش نمي كنم. من همه چيزش رو دوست دارم. حتي نگرانيها و دلواپسي هايش را .

آسمانم همه دنياي من روزت مبارك.

 

                               

بابانوشت: آسمان، خوانده بودم نه از یک نویسنده معمولی که از یک شخص مهم و مطرح. گفته بود که پدر و مادر اگر کودکشان را دوست دارندو برای او آرزوی خوشبختی دارند اول این است که خودشان را دوست دارند. چرا که اگر این کودک بدبخت شود اول این پدر و مادر هستند بدبختی دامن انها را هم خواهد گرفت. به نظر من این نظر به هیچ عنوان قابل قبول نیست. من و مادرت دوستت داریم و آرزوی خوشبختی برایت داریم فقط بخاطر خودت. مادری که در آتش می سوزد اما نوزادش را از پنجره بیرون نگه می دارد تا نسوزد قاعدتا بخاط نوزاد است نه خودش. روزت مبارك دخترم.

نگارش در تاريخ دوشنبه سوم شهریور ۱۳۹۳ توسط 
ادامه مطلب: با همون رمز فبلي.


ادامه مطلب...

اسلایدر