دختر آسموني

اين روزها (خاطره نوشت يه فرشته آسموني كوچولو كه تصميم گرفته زميني بشه)

جهت ورود به ادامه مطلب رمز را وارد نمائيد. ( همون رمز قبلي)

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه یکم مرداد 1393 ] [ 14:2 ] [ ] [ ]


لوح تقدير و تنديس زرين!!!

           

 درست يك ماه از زمان پستونك ممنوع شدن آسمان مي گذره و اين ممنوعيت اونقد براش عادي شده كه انگار اصلا هيچ وقت پستونكي در دهان نداشته و حتي با ديدن نينيهايي كه پستونك تو دهنشون هست عكس العملي نشون نميده. حالا با اطمينان مي تونم بگم كه پرونده پستونك خوردن آسمان براي هميشه بسته شده. هرچند كه الان خيلي دلم مي خواست كه ازش  يه عكس يادگاري با پستونك  بگيرم ولي جلوي خودم رو گرفتم و به اين وسوسه غلبه كردم. به هر حال براي خالي نبودن عريضه اين لوح تقدير و تنديس زرين رو بهش تقديم مي كنم.

متن تقديرنامه:

"خانم آسمان

ضمن تبريك به مناسبت فرا رسيدن نخستين سالروز تولدتان، نظر به اينكه موفق به  ترك پستونك در كوتاهترين زمان ممكن گرديده ايد، مفتخريم كه شما را به عنوان "برترين نيني سال" معرفي نموده و به پاس عزم شايسته و همت والايتان" تنديس پستونك زرين" را به رسم يادبود به شما تقديم مي‌نمائيم.

اميد آن كه در سايه الطاف خداوند منان همواره پيشگام و موفق باشيد."

 

                                

[ چهارشنبه هجدهم تیر 1393 ] [ 12:3 ] [ ] [ ]


دكتر مسعود موحدي فوق تخصص آلرژي و تست آلرژي

ماماني  از وقتي كه مريض شدي خيلي ضعيف شدي. دو هفته درگير مريضيت بوديم و 5 بار دكتر رفتيم تا بالاخره خوب شدي. چهارشنبه كه رفتيم مطب دكتر برخوردار ، برات يه معرفي نامه نوشت تا بريم پيش يه متخصص آلرژي كه اسمش دكتر مسعود موحدي هست. مطبش تو سعادت آباده و تلفني هم وقت نمي ده. امروز اومدم شماره تماسش رو سرچ كردم. و اتفاقي به وبلاگ يكي از نيني هايي كه قبلا رفته بود پيش دكتر موحدي ، سر زدم. وقتي كه توضيحاتش رو راجع به روند انجام تست خوندم. خيلي بيشتر  از قبل نگران شدم. چون ظاهرا براي انجام تست بايد بيست ماده مختلف رو با قطره چكان روي دستت امتحان كنن و دستت رو با يه سوزن خراش بدن تا بعد از نيم ساعت ببينن پوستت به كدوم مواد واكنش نشون ميده و به چه چيزهايي حساسيت داري. حتي فكر كردن بهش هم اشكم رو در مياره. الهي بميرم ماماني . مي دونم كه خيلي اذيت ميشي. ولي خب چاره اي نيست بايد بريم و بفهميم كه تو به چه چيزهايي حساسيت داري. فقط اميدوارم اون طور كه دكتر احتمال داده ،حساسيتت به پروتئين گاو نباشه. چون اون وقت نه پنير مي توني بخوري و نه ماست كه اينقد دوست داري. خيلي دلواپسم. فقط خدا كنه كه زياد اذيت نشي و باهامون همكاري كني.

فرداش نوشت:

ديروز از سر كار برگشتم و معرفي نامت رو از خونه برداشتم و راهي شدم تا برات وقت بگيرم. روبروي بيمارستان مدرس كه رسيدم خوشحال و خندان از اينكه جاي پارك گير آوردم  وارد ساختمان پليكان شدم . از پله ها كه بالا اومدم و يك دفعه از ديدن صحنه شوكه شدم. يه عده روي پله ها نشسته بودن و داشتن با موبايلشون ور مي رفتن و معلوم بود كه خيلي وقته منتظرن .يه عده هم توي راهرو و بعضي هم پشت در واحد مطب ايستاده بودن و داشتن اسم مي نوشتن. يك ربع منتظر وايستاديم تا بالاخره خانم منشي كه ظاهرا خانم آقاي دكتر هست اومد و ملت هم خوشحال كه به زودي دري به رويشان باز خواهد شد. خانم منشي درو باز كرد و گفت چند دقيقه ديگه وارد بشين.بعد از اذن دخول همه دورتا دور ميز جمع شدن و نوبت گرفتن. نوبت من كه رسيد معرفي نامه دكتر برخوردار رو به خانم دادم و وقتي هزينه ويزيت و انجام تست رو پرسيدم شوك دوم بهم وارد شد. خيلي ناچيز190 هزار تومن ناقابل!!! طبق برگه اي كه روي ديوار چسبانده شده بود و روش نوشته شده بود:" نوبت ها كاملا تقريبي است. ما بايد يكساعت و نيم ديگه تو رو مي آورديم مطب. با عجله مسير رو به سمت خونه طي كردم و آمادت كردم.خدا روشكر بابائيت هم به موقع رسيد و دوباره مسير رو طي كرديم. وارد مطب كه شديم تمام صندلي ها پر بودند و چند نفري هم بچه به بغل در حال قدم زدن هاي ريتميك بودند. به محض استقرار روي صندلي يه كاغذ و خودكار دادم دستت تا مثلا نقاشي بكشي تا وقتي دكتر با خودكار خواست روي دستت شماره ها رو بنويسه بهش اجازه بدي و باهامون همكاري كني. ولي نقاشي كشيدن همانا و بدبخت شدن من هم همانا. چون روي كاغذ برات يه نيني و يه گل كشيدم و تو هي نقاشي رو نشون مي دادي و مي گفتي نيني. منم مي گفتم آره مامان جان نينيه! بعد نيني هاي تو مطب رو نشون ميدادي و مي گفتي نيني. و دوباره كاغذ رو نشون ميدادي و باز دوباره از اول . تا اينكه يه پسر بچه حدودا 5 ساله وارد شد و  تو دست از سرش برنمي داشتي و مي خواستي همش كنار تو وايسته و اون هم مي گفت نيني من آخه كار دارم!!!

بالاخره بعد از دو ساعت كه اين تاخير اصلا تقريبي نبود نوبتمون شد و آقاي دكتر اول مشكلت رو پرسيد و بعد روي دست راستت با خودكار از يك تا 18 شماره گذاري كرد  و چون من بهت گفتم عمو دكتر مي خواد برات نقاشي بكشه ممقاومتي نكردي . بعد دكتر 18 ماده مختلف رو با قطره چكان روي شماره ها ريخت و بعد با سوزن روي اونها رو خراش داد. خداروشكربرخلاف تصورم دردت نيومد و اذيت نشدي. قرار شد بيست دقيقه ديگه نتيجه تست معلوم بشه. همون اول روي شماره سه كمي سرخ شد .براي اينكه وقت بگذره رفتيم اسباب بازي فروشي كنار ساختمون و تو يه عروسك  نيني كوچولو رو برداشتي كه من ازش خوشم ني يومد و هر چي اسباب بازيهاي ديگه رو بهت نشون دادم تا دست از سر اون نيني برداري راضي نشدي و همون رو برات خريديم.توي مطب هم حتي راضي نشدي كه يك لحظه عروسكت رو بديم به بقيه بچه ها و محكم عروسكت رو با دستت نگه داشته بودي.  بعد از بيست دقيقه دوباره رفتيم پيش دكتر و متاسفانه به لبنيات گاوي حساسيت داشتي و دكتر يه ليست بلند بالا از چيزهايي كه نبايد بخوري رو بهمون داد. راضي بوديم تو اين ليست همه چيز باشه به جز ماست. آخه تو با ماست غذات رو خيلي بهتر مي خوردي. از دكتر پرسيدم كه ماست گوسفندي ايراد نداره گفت نه ولي شير و ماست گوسفندي فقط تو اسفندماه پيدا ميشه. شير خشكت هم بايد شير خشك سويا باشه و بايد تا 15 روز شربت سيتيريزين بهت بديم و  تا 6 ماه بايد اين محدوديتها رو رعايت كنيم.

اين هم از ليست كذايي غذايي:

شير گاو- ماست- پنير- دوغ- كره- خامه- كشك- بستني- كيك- بيسكويت- سزلاك- پنير پيتزا- سوسيس و كالباس- (آخه من موندم كي به بچش سوسيس و كالباس ميده- محصولاتي كه در آنها شير خشك يا پودر آب پنير بكار رفته باشد( پودر آب پنير! اگه پودره چرا آبه و اگه آبه چرا پودره؟)بعضي از شكلاتها و دسرها( از كجا بدونيم منظورتون كدوم بعضيه؟)بعضي نانها( اين يكي كه خيلي مهمه بدونيم كدوم نانها) شير بز هم نبايدمصزف شود چون پروتئين آن بسيار مشابه شير گاو است.

[ یکشنبه پانزدهم تیر 1393 ] [ 9:10 ] [ ] [ ]


آسمان حامي فوتوالي ايران (فوتبال+ واليبال)

                             

آسمان>معروف  ،  والیبال>فوتبال

بابا میگه "معروف" خیلی باهوشه و جاهای خالی که تو زمین پیدا میکنه و توپ رو میندازه اونجاها واقعا کار خودشه. از اونجا که من درحال الگوسازی تو زندگیم هستم و  دوست دارم بشم اون چیزی که بابا و مامانم میخوان، بنابراین من "معروف" رو الگوی خودم کردم و جاهای خالی خونه رو پیدا می کنم و اسباب بازیهامو تو اینجور نقاط خونه میندازم.

میدونم که بابا به این موضوع افتخار میکنه. از اینکه میبینه من ۱۳ماهه ۲۳ روزه به این زودی مثل "معروف" زرنگ شدم و شدم اونی که بابا میخواد، خودم به عينه شاهد بودم که وقتي من جاهای خالی خونه رو با اسباب بازیهام پر میکنم اشک تو چشماش حلقه میزنه.

من بالاخره "معروف" شدم!!!

                                                   

[ دوشنبه نهم تیر 1393 ] [ 15:12 ] [ ] [ ]


اين روزهاي طولاني

بعضي وقتا زمان دير مي گذره. وقتي كه مريض ميشي انگار روز ها كش مي‌يان و تموم نميشن.آسمانم درست يك هفته است كه مريضي و سيستم گوارشت بهم ريخته. تو اين مدت سه بار برديمت دكتر. دكتر خودت كه معاينت كرد گفت داري پنج شيش تا دندون با هم در مياري و شربت كوتريكسول و پودر او آر اس بهت داد و گفت دو سه روزه خوب ميشي اما خوب نشدي. ديشب تاب نياوردم و دوباره برديمت دكتر.دكتر يه شير خشك جديد برات تجويز كرد و گفت اگه تا دو روز ديگه خوب نشدي بايد ازت آزمايش بگيريم. خيلي نگرانتم. هر كار مي كنم دلم آروم نميگيره.خيلي ضعيف شدي. همش داريم بهت كته و ماست و سوپ با هويج و برنج ميديم. خدا كنه كه امروز خوب خوب بشي. ماماني باور كن ديگه طاقت ندارم ...

[ دوشنبه دوم تیر 1393 ] [ 14:43 ] [ ] [ ]


پستونك ممنوع! (!Stop the pacifier)

                                                    

ماماني نازگلم، امروز سومين روزيه كه رسما پستونك ممنوع شدي. راستش اين تصميم كه ديگه بهت پستونك نديم كاملا اتفاقي بود . پنج شنبه صبح مي خواستم امتحانت كنم و ببينم بدون پستونك خوابت مي بره يا نه.اولش بابايي يه كم مخالفت كرد و بعد وقتي ديد بدون پستونك خوابت مي بره اون هم پذيرفت.

برخلاف دو روز گذشته كه از تصميمي كه گرفته بودم احساس رضايت مي كردم، امروز وقتي يادم افتاد كه چقدر واسه پستونكت ذوق مي كردي دلم خيلي گرفت. دلم گرفت كه دنياي كودكانه ات آنقدر ساده است كه مي پذيري از امروز پستونك نخواهي داشت. ياد روزي افتادم كه رفته بوديم داروخانه و تو دو تا پستونك رو برداشته بودي و راضي نمي شدي اونها رو بذاريم سر جاش. دلم گرفت كه يكي از دلبستگيهات رو ازت گرفتم.( به قول باباييت كل آلام و آرزوهات تو همين پستونك خلاصه شده بود.)   يه جورايي وجدان درد گرفتم كه نكنه بدون پستونك آرامش فرشته‌ي كوچولوم بهم بخوره. مخصوصا كه اين دو شب يكي دو بار از خواب بيدار شدي. نمي دونم و الان خيلي مرددم. نمي‌دونم  تو شرايط فعلي كه تو يكساله شدي اين تصميم چقدر درسته. فقط اميدوارم كه زودتر به اين شرايط عادت كني.


برچسب‌ها: پستونك, از پستونك گرفتن, كودك
[ شنبه هفدهم خرداد 1393 ] [ 15:2 ] [ ] [ ]


اولين قدمهاي طلايي آسمان

جشن قدم

روز يكشنبه 28/2/93 توي اداره سرم خيلي شلوغ بود ولي به هر زحمتي كه بود ساعت سه  كارهام رو جمع و جور كردم و با سردرد و خستگي زياد راهي خونه شدم. توي مسير همش داشتم به كارهات فكر مي كردم. به اينكه چقدر زود بزرگ شدي. حالا به سني رسيدي كه اوج شيرين كارياته. ديشب دستت رو از لبه مبل رها مي كردي و به سمتم مي اومدي. چند تا قدم بر مي داشتي و دوباره كه مي افتادي مي رفتي سمت مبل تا دوباره خودت تمرين كني و وقتي برات دست مي زديم كلي هيجان زده مي شدي.حيف كه اون موقع دوربين شارژ نداشت تا ازت فيلم بگيرم. واسه همين تصميم گرفته بودم امروز حتما ازت فيلم بگيرم. خسته و مونده رسيدم خونه. از پشت در واحد صداي خنده هات رو مي شنيدم. زنگ رو زدم.وقتي عمه جوني درو باز كرد شوكه شدم. بدو بدو به سمتم اومدي. قربونت برم باورم نمي شد كه يك روزه اينقدر پيشرفت كرده باشي واينقدر خوب راه بري. آنقدرهيجان زده شده بودم كه نمي دونستم چه جوري بايد قربون صدقه‌ت برم. تمام خستگيم از تنم در اومد و حتي سر دردم  رو فراموش كردم. اين دومين باري بود كه اين جوري خوشحالم  مي كردي. دفعه اول وقتي بود كه متوجه رويش دندونت شده بودم. ولي اين بار خوشحاليم قابل وصف نبود و با تمام وجودم اوج گرفتن عواطف مادرانم رو احساس مي كردم.

 

       جشن قدم جشن قدم

 

جشن قدم

جشن قدم

جشن قدم             

 


برچسب‌ها: جشن قدم, اولين گامها, راه رفتن_, كودك, اولين قدم
[ شنبه هفدهم خرداد 1393 ] [ 9:52 ] [ ] [ ]


جشن دندوني

جشن دندوني به روايت تصوير

با اينكه ماماني از چند ماه قبل براي جشن دندوني من برنامه ريزي كرده بود ولي به دلايلي جشن دندوني با  تاخير يك ماه و نيمه روز جمعه  پنجم ارديبهشت برگزار شد. (اول قرار بود كه جشن  توي تعطيلات عيد باشه  ولي چون بعضي از مهمونا مسافرت رفته بودن  منصرف شديم.)

 تزئينات خونه ( ريسه happy first tooth و آويزهاي لوستر و عروسك دندان و ليبل غذاها و تاج و كلاهها و بقيه چيزها ) كه همشون رو ماماني با مقواهاي رنگي صورتي و قهوه اي  از چند هفته قبل خودش طراحي و درست كرده بود.

 جشن دندونيجشن دندونيجشن دندوني

جشن دندونيجشن دندونيجشن دندونيجشن دندوني

جشن دندونيجشن دندونيجشن دندوني

 

اين هم از عكسهاي  خودم كه نقش اول مهموني رو به عنوان يك پرنسس مهربون به عهده داشتم.

 جشن دندونيجشن دندونيجشن دندونيجشن دندونيجشن دندونيجشن دندونيجشن دندونيجشن دندونيجشن دندونيجشن دندونيجشن دندونيجشن دندوني جشن دندونيجشن دندونيجشن دندونيجشن دندونيجشن دندونيجشن دندونيجشن دندونيجشن دندوني

اين هم بخش خوشمزه مهموني ( آش دندوني ، ته چين مرغ، كشك و بادنجان، سالاد الويه ، ژله بروكن گلاس و ژله رنگين كمان ، كوكتل ميوه و سالاد فصل)

جشن دندونيجشن دندوني

 كيك دندوني كه متاسفانه هيچ شباهتي به اون چيزي كه سفارش داده بوديم نداشت.                                   

                                              جشن دندوني

اين هم  گيفتهايي كه به عنوان يادبود به مهمونا داده شد و  شعري كه ماماني خودش برام گفته بود روي كارت چاپ شده بود.

                           جشن دندوني

                                      اسفند دونه دونه                   دختر دارم يه دونه

                                    خوشگل و مهربونه                  اسم اون آسمونه

                                    تو دهن نازدونه                      يه گل زده جوونه

                                  جشن ميگيريم تو خونه            اين جشن واسه دندونه

                   جشن دندونيجشن دندوني

  آخر سر هم بعد از باز كردن كادوها مهموناي عزيزمون براي من تو اين دفترچه يادگاري نوشتن.

                                                 جشن دندوني

    پي نوشت:دوست جونياي مهربون اگه سوالي در مورد جشن دندوني داشتين در قسمت نظرات آدرس ايميل يا وبلاگتون رو درج كنين.


برچسب‌ها: جشن دندوني, تزئينات جشن دندوني, تم جشن دندوني, ايده هاي جشن دندوني, دندان
[ چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393 ] [ 10:20 ] [ ] [ ]


رويش اولين مرواريد (22/12/92 پايان ده ماهگي)

درست از سومين ماه تولدم هر موقع كه بي‌تابي مي‌كردم ماماني به من مشكوك مي‌شد. علاوه بر بحث ژنتيك(چون همه بچه هاي فاميل  زود دندون در آورده بودن)،  اون چيزي كه به اين شك دامن مي‌زد شايعه پراكني‌هاي بقيه بود كهتا چشمشون به يقه‌ي خيس و سيلاب هميشه جاري  آب دهنم مي‌افتاد  به ماماني نويد  مي‌دادند كه بنده دارم دندون درميارم. ناگفته نماند كه اين شك ماماني هميشهبا مراقبتهاي ويژه توام بود و گلاب به روتون با هرگونه تغيير در وضعيت  مزاجي بنده مراقبتهاي ويژه هم تشديد مي‌شد. خب البته به من هم  بد نمي‌گذشت و هر از چندگاهي كه هوس مي‌كردم به ماماني و بابايي گوشزد كنم كه چه نيني خوبي دارن الكي بي‌تابي مي‌كردم. اينجوري بود كه هم بهونه‌گيري مي‌كردم ، هم نازم خريدار داشت.

 ماه هفتم كه رفتيم مطب براي چكاب،عمو دكتر بعد از معاينم گفت كه لثه هام متورمه و احتمالا دارم دندون در ميارم و اين جمله عمو دكتر كافي بود تا شك ماماني به يقين تبديل بشه و براي جشن دندوني يه دختر بي‌دندون برنامه‌ريزي كنه.ولي صد حيف كه ماه هشتم و نهم هم در ميان اميدواري هاي كاذب سپري شد . كم كماز رفتارهاي مامان و بابا مي شد فهميد كه اين جريان براشون عادت شده و كلا قطع اميد كردن. ديگه حتي تغيير وضع مزاجي هم اونا رو به تب و تاب نمي‌انداخت . تا اينكه بالاخره اسفند ماه ماماني رفت سركار و من فرصت كردم يه كم با خودم خلوت كنم و بعد از دوهفته دو دو تا چهار تا كردن به اين نتيجه رسيدم كه بهتره بي‌خيال ناز خريدن بشم و درست در هياهوي آخرين هفته اسفند وقتي ماماني در اوج خستگي خانه تكانيبا دستش لثه من رو لمس كرد متوجه ي تيزي روي لثه من شد و چون اين بار به خودش شك داشت، دوباره با دقت بيشتري  لثم رو لمس كرد.داشتم تو ذهنم فك مي كردم كه چه جوري بايد ژست آدمهاي موفق رو به خودم بگيرم كه  يك دفعه ماماني ذوق‌زده شد و بغلم كرد و بلافاصله بابايي رو براي تماشاي اين پديده شگفت صدا كرد. خداييش اگه مي دونستم ماماني و بابايي اينقدر واسه يه دندون ذوق مي كنن تو دوران جنيني اين وظيفه مهم و خطير رو به انجام مي رسوندم  و يه كاري مي كردم كه با دندون به دنيا بيام.

 

پي نوشت: در پست بعدي عكسهاي جشن دندونيم رو مي تونين ببينين.

[ پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393 ] [ 13:34 ] [ ] [ ]


نینی‌های کوچولو، آرزوهای بزرگ!

سلام به همه دوست جونیای مهربون خودم.

می دونم که این روزا مامانیا کمتر وقت می کنن با هاتون بازی کنن.همش دارن خونه رو تمیز می کنن. هی میرن خرید. ولی خب به جاش چند روز دیگه که عید بشه کلی خوش می گذره. باباییها دیگه نمیرن سرکار. لباس خوشگلامونو می پوشیم .هممش میریم دد. شایدم بریم مسافرت. هر جا هم که میریم مهمونی همه فربون صدقه مون میرن.میگن به به چه نینی نازی. بعدش بهمون عیدی میدن. خلاصه كه قراره همه دور هم خوش بگذرونيم.

راستی دوست جونا من  شنیدم موقع سال جدید هر چی آرزو کنین برآورده میشه. من که یک عالمه آرزو دارم. اول میخوام دعا کنم این نینیایی که مریضن زودتر حالشون خوب بشه. بعد می خوام آرزو کنم خدا به اونایی که دلشون نینی می خواد زودتر یه  نینی بده. می خوام آرزو کنم همه مامان و باباها نینیا رو دوست داشته باشن. یه موقع نینیا رو تهنا نذارن. هیچ نینی غصه دار نباشه. هيچ نينيي شب رو گرسنه نخوابه. هيچ نينيي حسرت خريد كفش و لباس نو به دلش نمونه. دوست جونا واسه همممه ي نيني جونيا دعا كنين كه به آرزوشون برسن.

                                     

[ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 ] [ 11:22 ] [ ] [ ]