دختر آسموني
اين روزها (خاطره نوشت يه فرشته آسموني كوچولو كه تصميم گرفته زميني بشه)
نگارش در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393 توسط 

                             

پاييز امسال هم كم كم داره كوله بار خاطراتش رو جمع مي كنه و ميره . آروم و بي سر و صدا.

امسال دومين پاييز آسمانم بود. اما اين اولين سالي بود كه با خش خش برگهاي زرد و نارنجي پاييز همقدم مي شد. اولين سالي بود كه قطره هاي خيس باران پاييزي رو روي دستاي كوچكش لمس مي كرد..واين اولين بار، براي من كه سي و يكمين پاييز عمرم رو سپري مي كردم؛ بهانه‌اي بود تا همراه آسمانم در كوچه باغ پاييزي قدم بزنم و دوباره دل به دل پاييز رنگ رنگ بسپارم...بهانه اي بود تا يادم باشد كه براي تازه شدن از روزهاي سبز عادت بگذرم و مثل پاييز رنگ ببازم و از نو سبز شوم ...

                        

                                       

 


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ دوشنبه نوزدهم آبان 1393 توسط 

                                                     

  يادش بخير. بچه كه بودم؛ يك روز ظهر وقتي از مدرسه برمي گشتم ديدم يكي از پسر هاي همسايه يك عالمه فرفره رنگي در اندازه هاي مختلف درست كرده واونها رو با نظم خاصي  روي جعبه ميوه چيده. به خونه كه رسيدم با عجله مشقهام رو نوشتم و بلافاصله دست به كار شدم. يه ورق كاغذ از وسط منگنه دفترم جدا كردم و باهاش براي خودم فرفره درست كردم. عصر كه براي بازي به كوچه رفتم  ديدم همه بچه ها فرفره هاشون رو با خودشون آوردند و كوچه پر شده بود از هياهوي بچه ها يي كه در ميان چرخش فرفره هاي كاغذي مي دويدند...

نمي دونم بچه هاي امروز با اين همه اسباب بازيهاي جورواجور و تبلت و چيزاي ديگه  كه دو رو برشون رو پر كرده اصلا وقتشو دارن كه فرفره بسازن يا نه. به نظر من حيفه كه اين سرگرمي ساده فراموش بشه.

 امروز ميخوام براي آسمان فرفره هاي رنگي درست كنم ، تا يكي از شاديهاي دوران كودكي خودم رو بهش هديه كنم. با ما در ادامه مطلب همراه باشين.

                                

                               

 


برچسب‌ها: بازيها و سرگرميها, تجربه هاي جديد
ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ چهارشنبه سی ام مهر 1393 توسط 

                                          

دخترم حالا ديگه بزرگ شده و وقتش رسيده  كه تجربه هاي جديدي رو داشته باشه. نقاشي سر انگشتي ايده خوبي بود تا به رشد تمركز و خلاقيتش كمك كنه.

     

             
 مراحل نقاشي سرانگشتي رو در ادامه مطلب ببينيد.


برچسب‌ها: بازيها و سرگرميها
ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 توسط 

امروز روز خانواده است. از وقتي به دنيا اومدي شديم يه خانواده تمام عيار. يه خانواده سه نفره. با اينكه هنوز با ما غذا نمي خوري و خيلي كم پيش اومده كه سفره سه نفره داشته باشيم. چاي سه نفره بخوريم؛ اما  حال و هواي سه نفره زياد داشتيم.

وقتايي كه من و بابايي و تو سه نفره ؛ بي خيال همه دغدغه ها، از ته دل مي خنديم...

وقتايي كه همصدا با صداي دستهاي كوچك تو  در شاديهاي كودكانه ات سهيم مي شويم...

وقتايي كه با دست كوچكت دستهامون رو مي گيري و همگام با هم قدم بر مي داريم...

وقتايي كه  غرق در بازيهاي كودكانه تو  هر سه با هم كودكي مي كنيم...

من عاشق اين لحظه هاي سه نفره هستم. لحظه هايي كه با بودن تو معنا و مفهوم پيدا كردند.

 

پي نوشت: بابايي ازت مي پرسه من كيم؟ جواب ميدي:"باببايي". مي پرسه اين كيه؟ جواب ميدي :" ماممايي" مي پرسه تو كي هستي؟ جواب ميدي :" ني ني!!! "

نگارش در تاريخ چهارشنبه شانزدهم مهر 1393 توسط 
                                  

 

هر روز بزرگ و بزرگتر مي شوي و من هر روز كه مي گذرد  بيشتر دلتنگ روزهاي كودكي تو مي شوم. روزي كه تو براي اولين بار خنديدي . روزي كه  ياد گرفتي  بدون اتكا بنشيني.  دندون درآوردنت.  راه رفتنت .روزي كه مرا "مامان" صدا كردي و ...

براي من تمام اينها اتفاقات منحصر به فرد خود توست و شبيه هيچ كودكي در هيچ كجاي  دنيا نيست.

نگارش در تاريخ دوشنبه چهاردهم مهر 1393 توسط 

                                    

- سلام                                                         - سئي( سلام)

- اسم شما چيه؟                                          - آساني( آسمان)

- چند سالتونه؟                                              - يه سي( يك سال)

- كجا زندگي مي كنين؟                                  - تنان( تهران)

- مي خواين در آينده چي كاره بشين؟              - دوتو( دكتر)

- رنگ مورد علاقه شما چه رنگيه؟                    - زد ( زرد: نكته قابل توجه اينه كه حتي يه لباس زرد هم نداره)

- سرگرمي شما چيه؟                                 - سي دي، نشي(سي دي، نقاشي)

- معمولا براي تفريح كجا ميرين؟                      - دد

- ممكنه بپرسم با چي ميرين دد؟                     - ماشين

- معمولا كجا رو براي دد انتخاب مي كنين؟      - پات( پارك)

- توي پارك چي كار مي كنين؟                      -سوسويي، توووتووو( سر سره بازي، توپ بازي)

- خيلي ممنون كه وقتتونو در اختيارمون گذاشتين.

نگارش در تاريخ سه شنبه یکم مهر 1393 توسط 

 امروز اولين روز پاييزه. پاييزي كه براي من هميشه يه فصل رويايي بوده . فصلي كه بر خلاف ديدگاه شاعرانه هميشه به من حس تازگي ميده.

 ديدن منظره هاي قشنگش كه هيچ چيزي از يك تابلو نقاشي منحصربه فرد كمتر نداره ... بوي خاك باران خوردش ...صداي خش خش برگهاي رنگارنگش ... خنكاي نسيم نوازشگرش...و از همه مهم تر  بوي ماه مهرش.

 هميشه اولين چيزي كه پاييز برام به ارمغان مياره بوي ماه مهره.

  بوي كتاب هاي ورق نخورده... بوي مدادهاي تراشيده... بوي كيف و دفتر و قلم نو...

هنوز هم  با شروع پاييز به وجد ميام و وسوسه  مي شم براي خودم يك سري لوازم التحرير نو بخرم.. دلم مي خواست زمان به عقب برمي گشت و من مي شدم همون دختر سربه هوا و شيطون روزهاي مدرسه. از شما چه پنهان دلم مي خواد يك روز عصر برم توي پارك كنار خونه منتظربنشينم  تا زنگ مدرسه به صدا دربياد و بچه هايي كه با شادي و هياهو از مدرسه بيرون ميان رو تماشا كنم. دلم مي خواست مي تونستم بهشون بگم كه چقدر دلتنگ روزهاي كودكيم هستم و چقدر دلم مي خواست يكبار ديگه پشت همون ميز و نيمكت مي نشستم .چقدر زمان زود گذشت . يادش بخير... يادش بخير روزهاي اول مهر...

                                      

نگارش در تاريخ شنبه بیست و نهم شهریور 1393 توسط 
به جرئت مي تونم بگم كه"شهرموشها"يكي از نوستالژي هاي پدر و مادرهاي امروز و دهه شصتي هاست. حالا بعد از سي سال دوباره شهر موشها ما رو پاي گيشه هاي سينما كشوند.اما اين بار يك تفاوت بزرگ وجود داشت. اين بار ما نه بچه هاي ديروز كه پدر و مادرهايي بوديم كه به همراه بچه هامون به سينما اومده بوديم تا نوستالژي اون روزها برامون زنده بشه. اون روزهايي  كه تلويزيون فقط دوتا كانال داشت و خبري از تبلت و اينترنت و بازيهاي رايانه اي نبود...

             
هفته پيش بهمراه عمه جون  و خاله جون  و ايمان و امير علي رفتيم سينما تا هم تجربه جديد ي براي تو باشه و هم تجديد خاطره اي براي ما.هر چند كه رفتن به سينما با يه دختر كوچولوي يك سال و چهارماهه در نوع خودش ريسك بزرگي محسوب مي شد، اما بر خلاف تصورم در تمام مدت توي بغلم روي صندلي نشسته بودي و شيشه به دست همه فيلم رو نگاه كردي. گهگاهي هم هيجان زده مي شدي و با انگشت موشها رو نشون مي دادي.

                                                                                                               

در فيلم شهر موشهاي2 كپل، خوش‌خواب، نارنجی، سرمایی، دم باریک و … كه شخصيتهاي محبوب كودكيهاي ما بودند؛ بزرگ شدند. كپل با نارنجي ازدواج كرده و دوتا بچه داره ( كپلك و صورتي). رستوران و كافي شاپ داره وجزو طبقه مرفه محسوب مي شه. دم باريك بيچاره هم توي رستوران كپل كار مي كنه. نارنجي زن كپل هنوز هم مغرور و لوسه.هر روز لباس جديد مي پوشه. روي صورتش ماسك مي ذاره. و همون تكه كلام هميشگيش رو تكرار مي كنه: ايشششش، اونقده بدم ميااااد!
عينكي كه بچه درسخون و مبصر كلاس بود حالا دكتر شده و با سرمايي ازدواج كرده.
گوش دراز كه از همان زمان بچگي گوش‌هاي تيزي داشت حالا يك درجه‌دار نظامي شده و اسمش هم شده كلنل آژان دوموشان ! خوش خواب هم همكارشه و همش خوابه.

 پي نوشت:از سينما داريم بر مي گرديم ازت مي پرسم كجا رفته بوديم مي گي: سينيني( يعني سينما) مي پرسم تو سينما چي ديدي؟ جواب ميدي: موووش!!  


برچسب‌ها: تجزبه هاي جديد
نگارش در تاريخ سه شنبه هجدهم شهریور 1393 توسط 
  خيلي وقت بود كه مي خواستم عكساي نوشهر رو بذارم ولي به خاطر تعداد زياد عكسا  و سرعت لاك پشتي اينترنت فرصت نمي شد. بالاخره امروز طلسمش شكسته شد.

                                                                                                               

براي ديدن بقيه عكسا با من در ادامه مطلب همراه باشين.


برچسب‌ها: مسافرتها
ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ شنبه پانزدهم شهریور 1393 توسط 
                     

آسمانم اين روزها لبريزم از شوق بودنت.  دلم مي خواد تك تك اين لحظه ها رو مزه مزه كنم كه مبادا عطر و طعمش از يادم بره.

يه وقتايي هول برم مي داره كه نكنه اين لحظه هاي ناب و تكرار نشدني رو خوب ثبت نكرده باشم. اون وقته كه دست به گريبان ابزارهاي تكنولوژي ميشم. دوربين به دست مي گيرم و ازت فيلم و عكس مي گيرم و بعد با وسواس  فايلها رو ذخيره مي كنم. خاطراتت رو برات مي نويسم. تاريخ اولين فعاليتهات رو برات ثبت مي كنم و واژگان جديدت رو  با همون زبون شيرين كودكانت برات يادداشت مي كنم. اما باز هم اينها راضيم نمي كنه.

گاهي وقتا كه از دريچه دوربين دارم نگاهت مي كنم فكر مي كنم كه  اين همه تكنولوژي،  زيادي دست و پا گير شده و شايد من رو از  اين لحظه هاي واقعي داره دور مي كنه.اما وقتي مي بينم زمان بي امان از كنارم مي گذره و بي مهابا اين لحظه هاي ناب را از من مي دزده،  براي ثبت اين روزهاي تكرار نشدني مصمم تر ميشم.

بابانوشت:يه وقتا هست که عکس و فیلم دست و پا گیره. یه وقتا هست که باید به ذهن سپرد. تا به هیچ شکل ممکن از یاد نره. من هیچوقت یادم نمیره کا آسمان با چه لهجه قشنگی میگه مامان رفته اددایی.

اسلایدر