دختر آسموني
اين روزها (خاطره نوشت يه فرشته آسموني كوچولو كه تصميم گرفته زميني بشه)
نگارش در تاريخ چهارشنبه سی ام مهر 1393 توسط 

                                          

دخترم حالا ديگه بزرگ شده و وقتش رسيده  كه تجربه هاي جديدي رو داشته باشه. نقاشي سر انگشتي ايده خوبي بود تا به رشد تمركز و خلاقيتش كمك كنه.

     

             
 مراحل نقاشي سرانگشتي رو در ادامه مطلب ببينيد.


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 توسط 

امروز روز خانواده است. از وقتي به دنيا اومدي شديم يه خانواده تمام عيار. يه خانواده سه نفره. با اينكه هنوز با ما غذا نمي خوري و خيلي كم پيش اومده كه سفره سه نفره داشته باشيم. چاي سه نفره بخوريم؛ اما  حال و هواي سه نفره زياد داشتيم.

وقتايي كه من و بابايي و تو سه نفره ؛ بي خيال همه دغدغه ها، از ته دل مي خنديم...

وقتايي كه همصدا با صداي دستهاي كوچك تو  در شاديهاي كودكانه ات سهيم مي شويم...

وقتايي كه با دست كوچكت دستهامون رو مي گيري و همگام با هم قدم بر مي داريم...

وقتايي كه  غرق در بازيهاي كودكانه تو  هر سه با هم كودكي مي كنيم...

من عاشق اين لحظه هاي سه نفره هستم. لحظه هايي كه با بودن تو معنا و مفهوم پيدا كردند.

 

پي نوشت: بابايي ازت مي پرسه من كيم؟ جواب ميدي:"باببايي". مي پرسه اين كيه؟ جواب ميدي :" ماممايي" مي پرسه تو كي هستي؟ جواب ميدي :" ني ني!!! "

نگارش در تاريخ چهارشنبه شانزدهم مهر 1393 توسط 
                                  

 

هر روز بزرگ و بزرگتر مي شوي و من هر روز كه مي گذرد  بيشتر دلتنگ روزهاي كودكي تو مي شوم. روزي كه تو براي اولين بار خنديدي . روزي كه  ياد گرفتي  بدون اتكا بنشيني.  دندون درآوردنت.  راه رفتنت .روزي كه مرا "مامان" صدا كردي و ...

براي من تمام اينها اتفاقات منحصر به فرد خود توست و شبيه هيچ كودكي در هيچ كجاي  دنيا نيست.

نگارش در تاريخ دوشنبه چهاردهم مهر 1393 توسط 

                                    

- سلام                                                         - سئي( سلام)

- اسم شما چيه؟                                          - آساني( آسمان)

- چند سالتونه؟                                              - يه سي( يك سال)

- كجا زندگي مي كنين؟                                  - تنان( تهران)

- مي خواين در آينده چي كاره بشين؟              - دوتو( دكتر)

- رنگ مورد علاقه شما چه رنگيه؟                    - زد ( زرد: نكته قابل توجه اينه كه حتي يه لباس زرد هم نداره)

- سرگرمي شما چيه؟                                 - سي دي، نشي(سي دي، نقاشي)

- معمولا براي تفريح كجا ميرين؟                      - دد

- ممكنه بپرسم با چي ميرين دد؟                     - ماشين

- معمولا كجا رو براي دد انتخاب مي كنين؟      - پات( پارك)

- توي پارك چي كار مي كنين؟                      -سوسويي، توووتووو( سر سره بازي، توپ بازي)

- خيلي ممنون كه وقتتونو در اختيارمون گذاشتين.

نگارش در تاريخ سه شنبه یکم مهر 1393 توسط 

 امروز اولين روز پاييزه. پاييزي كه براي من هميشه يه فصل رويايي بوده . فصلي كه بر خلاف ديدگاه شاعرانه هميشه به من حس تازگي ميده.

 ديدن منظره هاي قشنگش كه هيچ چيزي از يك تابلو نقاشي منحصربه فرد كمتر نداره ... بوي خاك باران خوردش ...صداي خش خش برگهاي رنگارنگش ... خنكاي نسيم نوازشگرش...و از همه مهم تر  بوي ماه مهرش.

 هميشه اولين چيزي كه پاييز برام به ارمغان مياره بوي ماه مهره.

  بوي كتاب هاي ورق نخورده... بوي مدادهاي تراشيده... بوي كيف و دفتر و قلم نو...

هنوز هم  با شروع پاييز به وجد ميام و وسوسه  مي شم براي خودم يك سري لوازم التحرير نو بخرم.. دلم مي خواست زمان به عقب برمي گشت و من مي شدم همون دختر سربه هوا و شيطون روزهاي مدرسه. از شما چه پنهان دلم مي خواد يك روز عصر برم توي پارك كنار خونه منتظربنشينم  تا زنگ مدرسه به صدا دربياد و بچه هايي كه با شادي و هياهو از مدرسه بيرون ميان رو تماشا كنم. دلم مي خواست مي تونستم بهشون بگم كه چقدر دلتنگ روزهاي كودكيم هستم و چقدر دلم مي خواست يكبار ديگه پشت همون ميز و نيمكت مي نشستم .چقدر زمان زود گذشت . يادش بخير... يادش بخير روزهاي اول مهر...

                                      

نگارش در تاريخ شنبه بیست و نهم شهریور 1393 توسط 
به جرئت مي تونم بگم كه"شهرموشها"يكي از نوستالژي هاي پدر و مادرهاي امروز و دهه شصتي هاست. حالا بعد از سي سال دوباره شهر موشها ما رو پاي گيشه هاي سينما كشوند.اما اين بار يك تفاوت بزرگ وجود داشت. اين بار ما نه بچه هاي ديروز كه پدر و مادرهايي بوديم كه به همراه بچه هامون به سينما اومده بوديم تا نوستالژي اون روزها برامون زنده بشه. اون روزهايي  كه تلويزيون فقط دوتا كانال داشت و خبري از تبلت و اينترنت و بازيهاي رايانه اي نبود...

             
هفته پيش بهمراه عمه جون  و خاله جون  و ايمان و امير علي رفتيم سينما تا هم تجربه جديد ي براي تو باشه و هم تجديد خاطره اي براي ما.هر چند كه رفتن به سينما با يه دختر كوچولوي يك سال و چهارماهه در نوع خودش ريسك بزرگي محسوب مي شد، اما بر خلاف تصورم در تمام مدت توي بغلم روي صندلي نشسته بودي و شيشه به دست همه فيلم رو نگاه كردي. گهگاهي هم هيجان زده مي شدي و با انگشت موشها رو نشون مي دادي.

                                                                                                               

در فيلم شهر موشهاي2 كپل، خوش‌خواب، نارنجی، سرمایی، دم باریک و … كه شخصيتهاي محبوب كودكيهاي ما بودند؛ بزرگ شدند. كپل با نارنجي ازدواج كرده و دوتا بچه داره ( كپلك و صورتي). رستوران و كافي شاپ داره وجزو طبقه مرفه محسوب مي شه. دم باريك بيچاره هم توي رستوران كپل كار مي كنه. نارنجي زن كپل هنوز هم مغرور و لوسه.هر روز لباس جديد مي پوشه. روي صورتش ماسك مي ذاره. و همون تكه كلام هميشگيش رو تكرار مي كنه: ايشششش، اونقده بدم ميااااد!
عينكي كه بچه درسخون و مبصر كلاس بود حالا دكتر شده و با سرمايي ازدواج كرده.
گوش دراز كه از همان زمان بچگي گوش‌هاي تيزي داشت حالا يك درجه‌دار نظامي شده و اسمش هم شده كلنل آژان دوموشان ! خوش خواب هم همكارشه و همش خوابه.

 پي نوشت:از سينما داريم بر مي گرديم ازت مي پرسم كجا رفته بوديم مي گي: سينيني( يعني سينما) مي پرسم تو سينما چي ديدي؟ جواب ميدي: موووش!!  

نگارش در تاريخ سه شنبه هجدهم شهریور 1393 توسط 
  خيلي وقت بود كه مي خواستم عكساي نوشهر رو بذارم ولي به خاطر تعداد زياد عكسا  و سرعت لاك پشتي اينترنت فرصت نمي شد. بالاخره امروز طلسمش شكسته شد.

                                                                                                               

براي ديدن بقيه عكسا با من در ادامه مطلب همراه باشين.


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ شنبه پانزدهم شهریور 1393 توسط 
                     

آسمانم اين روزها لبريزم از شوق بودنت.  دلم مي خواد تك تك اين لحظه ها رو مزه مزه كنم كه مبادا عطر و طعمش از يادم بره.

يه وقتايي هول برم مي داره كه نكنه اين لحظه هاي ناب و تكرار نشدني رو خوب ثبت نكرده باشم. اون وقته كه دست به گريبان ابزارهاي تكنولوژي ميشم. دوربين به دست مي گيرم و ازت فيلم و عكس مي گيرم و بعد با وسواس  فايلها رو ذخيره مي كنم. خاطراتت رو برات مي نويسم. تاريخ اولين فعاليتهات رو برات ثبت مي كنم و واژگان جديدت رو  با همون زبون شيرين كودكانت برات يادداشت مي كنم. اما باز هم اينها راضيم نمي كنه.

گاهي وقتا كه از دريچه دوربين دارم نگاهت مي كنم فكر مي كنم كه  اين همه تكنولوژي،  زيادي دست و پا گير شده و شايد من رو از  اين لحظه هاي واقعي داره دور مي كنه.اما وقتي مي بينم زمان بي امان از كنارم مي گذره و بي مهابا اين لحظه هاي ناب را از من مي دزده،  براي ثبت اين روزهاي تكرار نشدني مصمم تر ميشم.

بابانوشت:يه وقتا هست که عکس و فیلم دست و پا گیره. یه وقتا هست که باید به ذهن سپرد. تا به هیچ شکل ممکن از یاد نره. من هیچوقت یادم نمیره کا آسمان با چه لهجه قشنگی میگه مامان رفته اددایی.

نگارش در تاريخ پنجشنبه ششم شهریور 1393 توسط 

قبل از آمدنت هرگز چنين تصوري از دنياي مادرانه‌ام نداشتم. دنياي مادرانه من آنقدر با دنياي كودكانه تو عجين شده كه گاهي گمان مي‌كنم من به دنياي كودكي تو پا گذاشته ام.دنيايي كه تو  تمام لحظاتم شده‌اي. دنيايي كه تو آسمانش هستي و من به شوق تو در آن پرواز مي كنم. دنيايي كه من با هيچ چيز در دنيا عوضش نمي كنم. من همه چيزش رو دوست دارم. حتي نگرانيها و دلواپسي هايش را .

آسمانم همه دنياي من روزت مبارك.

 

                               

بابانوشت: آسمان، خوانده بودم نه از یک نویسنده معمولی که از یک شخص مهم و مطرح. گفته بود که پدر و مادر اگر کودکشان را دوست دارندو برای او آرزوی خوشبختی دارند اول این است که خودشان را دوست دارند. چرا که اگر این کودک بدبخت شود اول این پدر و مادر هستند بدبختی دامن انها را هم خواهد گرفت. به نظر من این نظر به هیچ عنوان قابل قبول نیست. من و مادرت دوستت داریم و آرزوی خوشبختی برایت داریم فقط بخاطر خودت. مادری که در آتش می سوزد اما نوزادش را از پنجره بیرون نگه می دارد تا نسوزد قاعدتا بخاط نوزاد است نه خودش. روزت مبارك دخترم.

نگارش در تاريخ دوشنبه سوم شهریور 1393 توسط 
ادامه مطلب: با همون رمز فبلي.


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393 توسط 
   

          فرهنگ لغات


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ پنجشنبه نهم مرداد 1393 توسط 

باباي آسمان تعريف مي كرد كه: "وقتي مدرسه مي رفتم بابام ( خدا رحمتش كند) دفتردار بود. شبهاي امتحان بعد از اينكه درسم تموم مي شد بابام نمونه سوالات امتحان رو كه درواقع نسخه اصلي سولات امتحان فردا بود رو به من مي داد تا جواب بدم. بعد بابا جوابها را تصحيح مي كرد تا فرداش منو با خيال راحت روونه جلسه امتحان كنه. ولي بيچاره بابا هيچ وقت به مقصود نمي رسيد. چون تجربه ثابت كرده بود كه  درصد خطاهاي من فرداي امتحان بالا مي ره و حتا سوالاتي رو كه شب قبل كاملا درست جواب داده بودم رو در امتحان اصلي  غلط جواب مي دادم. مثلا اگه نمره من توي خونه مي شد 19، روز امتحان با همون سوالات نمرم مي شد 17."

هر بار كه باباي آسمان اين خاطره رو تعريف مي كرد به حواس پرتيش مي خنديديم و به اين فكر مي كردم كه باباش چه ضد حالي مي خورده.و اصلا تصور نمي كردم كه آسمان به باباش بره.

توي خونه  خودمون و وقتي كه مهمون نداريم:

-آسمان بعبعي مي گه؟      آسمان: بع بع

-پيشي مي گه؟              - مئوووو مئو

-جو جو مي گه؟               -جيج جيججج

-گاوه مي گه؟                 -مااااااااااااااا

-كلاغه مي گه؟                -غااااا (ر)  

-زنبوره مي گه؟                 -زززززززززززز

-هاپو مي گه؟                   -آپ آپ  

- قورباغه ميگه؟                 -قووووووو(ر)

وقتي با خاله  تلفني دارم صحبت مي كنم و با ذوق دارم براش تعريف مي كنم كه آسمان ياد گرفته صداي حيوونا رو بگه:

من:آسمان  جوجو ميگه؟

جواب نميده و دوباره مي پرسم. آسمان مامان منو نگاه كن جوجو ميگه؟

 آسمان:ججج

 من: كلاغه مي گه؟

آسمان: مااااااااااااااااااااااااااا!!!

من:

توي مغازه وقتي آسمان وسايل برند هلو كيتي رو مي بينه با اشاره به  عروسكاي كيتي چيده شده روي قفسه مي گه: نينني!!!

من در حاليكه دارم با خجالت  خانوم فروشنده رو نگاه مي كنم : نه مامان نيني نيست كه پيشيه اسمش  هم كيتيه.

و براي جبران اين سوتي مي گم: ماماني پيشي مي گه؟

آسمان: آپ آپ!!!

من در حاليكه ديگه حرفي واسه گفتن ندارم:

نگارش در تاريخ دوشنبه ششم مرداد 1393 توسط 

                                    

چند وقتيه كه  واسه خوابيدن خيلي مقاومت مي كني و ما هر شب مجبوريم براي خوابوندنت از يه تكنيك جديد استفاده كنيم. روش مرسوم اينه كه ميذاريمت توي پتو و بعد دونفري اونقدر تابت مي ديم تا خوابت ببره .(پيش شرط اين روش اينه كه دونفر هم از صبر و شكيبايي و هم از تمركز و هماهنگي لازم در امر خطير تاب دادن برخوردار باشند.) روش بعدي هم اينه كه عروسكهاتو بياريم و لالاشون بديم و بعد از تو بخوايم تا تو اونا رو لالا بدي و همزمان ما هم تو رو بخوابونيم كه متاسفانه ديگه دستمون واست رو شده و فقط با لالا دادن عروسكا خودمون لالامون ميگيره.يه روش ديگه كه به تازگي توسط عمه جوني ابداع شده اينه كه توي پتو مي ذارتت و روي كف پاركتها اونقدر سر سر بازي مي كني تا خوابت ببره. روش تكون دادن روي پا و لالايي خوندن و كتاب خوندن و موسيقي هم كه ديگه كلا منسوخ شده.

خلاصه كه تو خونه ما هركي مي خواد  قابليتهاي خودش رو به بقيه نشون بده بايد اول تواناييشو در خوابوندن تو ثابت كنه.اگه موفق شد كه هچچچچ؛ از نظر بقيه قهرمان مليه و گرنه فرصت رو به بقيه ميده تا شانسشون رو امتحان كنن. ديشب هم بعد از اينكه بابايي و عمه جوني خودشون رو حسابي خسته كردند نوبت من شد تا شانسم رو امتحان كنم. در حاليكه كاملا نااميدي و خستگي از سر و روم مي باريد سعي كردم دست به گريبان ترفند جديدي بشم.

ادامه مطلب راجع به همين ترفند جديده.


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ چهارشنبه یکم مرداد 1393 توسط 
جهت ورود به ادامه مطلب رمز را وارد نمائيد. ( همون رمز قبلي)

 


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ شنبه بیست و هشتم تیر 1393 توسط 

93/4/28

عمه جوني يه  مدل ديالوگ قربون صدقه رفتن رو باهات تمرين كرده. به اين صورت كه هرسوالي رو كه مي پرسه شما بايد در جواب بگي عمه. مثلا عمه جون مي پرسه آسمان خوشگل كيه؟ تو مي گي :عمه )  به فتح ميم بخوانيد! amma) - آسمان نازگل كيه؟ - عمه (amma) -آسمان عسل كيه؟- عمه (amma) -آسمان جيگر كيه؟ - عمه (amma) و..

حالا هر موقع ازت سوالي رو مي پرسيم كه آخرش كلمه "كيه" هست  بدون توجه به سوال جواب ميدي عمه! مثلا باباييت رفته حموم و تو داري پشت در بابا  رو صدا مي زني. ازت مي پرسم ماماني توي حموم كيه ؟ تو ميگي :عمه (amma)! لباس منو كه مي بيني مي فهمي مال منه و مياري  و ميدي به من .بهت مي گم: مرسي مامان اين مال كيه؟ جواب ميدي:عمه (amma)! تلفن زنگ مي خوره بهت مي گم آسمان بذار گوشي رو بردارم ببينم كيه ؟ جواب ميدي:عمه (amma)! برات نقاشي مي كشم و داستان تعريف مي كنم و ميگم اين نينيه اين مامانشه اين باباشه. بعد با اشاره ازت مي پرسم  اگه گفتي اين كيه؟ جواب ميدي: عمه (amma)!!!

                               

اسلایدر